همسایهها یاری کنییید...
پیشنهادی برای کادو دادن به رفیق شفیقی که تو عید تولدشه ولی من میخوام تا قبل تعطیلات کادوشو بگیرم دارین؟!
مغزم قفل کرده نمیدونم چی بگیرم
و امروز احتمالا دیوونه بشم انقد که فکر کردم
همسایهها یاری کنییید...
پیشنهادی برای کادو دادن به رفیق شفیقی که تو عید تولدشه ولی من میخوام تا قبل تعطیلات کادوشو بگیرم دارین؟!
مغزم قفل کرده نمیدونم چی بگیرم
و امروز احتمالا دیوونه بشم انقد که فکر کردم
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را
مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را
قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را...
کاظم بهمنی
پ.ن: نمیدونم چرا ولی این روزها خیلی نوشتنم نمیاد...این شعر هم بین سرچای امشب پیداش کردم و برای چندمین بار دلمو برد..بمونه اینجا!
این دومین اپیزودیه که من از پادکست رادیو مرز گوش دادم (کلا تو شنیدن پادکست هنوز
خیلی نوپام!) و بنظرم خیلی پادکست خوب و آموزندهایه...
به واسطهی رفتن محمد به سربازی، عنوان این اپیزود چشممو گرفت.
و بدون مکث از بین موضوعات دیگه انتخابش کردم.
و میتونم بگم چقدر الان دیدی که به سربازی پیدا کردم متفاوته نسبت به چیزی که تصور میکردم!
و متوجه شدم چه باور و فرهنگ غلطی تو سطح جامعه هست و چقدرم فراگیره...
چیزی که ما از سربازی متصوریم یه دید خیلی کلی و ظاهریه و حتی از یه زاویه بد و غیرمستقیمیه...
و با این حال بدون فکر خیلی چیزا رو میگیم و متوجه تاثیرشون نیسیم...
مثلا من خودم واقعا فکر میکردم که همه پسرا سربازی رو باید برن
(حتی خودمم دوست داشتم برم:| )
و فکر میکردم واقعا مرد میشن و این سختیه براشون لازمه و از این حرفا...
ولی واقعیتش اینه که اون سختیای که تو ذهن من و احتمالا خیلیا هست،
اون چیزی نیس که تو واقعیت اتفاق میفته...
واقعیتش اینطوریه که انگار به سرباز به چشم اسیر نگاه کرده میشه تا جوون همین مملکت!
و به قول بابام سختگیریشون اصلا سختگیری نظامی نیس!
و بیشتر از جنس تحقیر و توهینه!
بنظرم خیلی باید راجع به این مسئله حرف زده بشه...
شاید نتونیم قوانین و سختگیریها و بیشتر وقتا ظلمی که به سربازا میشه رو تغییر بدیم ولی حداقل،
با آگاهی بیشتری به مسئله سربازی نگاه میکنیم و احتمالا کمتر باعث آزارشون و یا فاصله گرفتنشون میشیم!
لینک تلگرام این اپیزود از کانال رادیو مرز رو اینجا میذارم اگه دوست داشتین حتما گوش بدین... بنظرم که شنیدنش خیلی خیلی مفیده!
پ.ن ۱ : واقعا انقدر روم تاثیر گذاشت و پر از حرفم که دوس دارم یکی بیاد و هی براش از این موضوع بگم!
پ.ن ۲ : شایدم بخاطر محمد انقدر این مسئله برام شد دغدغه و انقدر تاثیر گذاشت!
پ.ن ۳: ولی واقعا گوش بدین! :))
بالاخره پس از طی مرارتهای زیاد، منو مامان موفق شدیم پویانو بخوابونیم!
همینطور بعد از نماز صبح نشسته بودم که دوباره فکرهای همیشگی این روزا و درگیریهای ذهنی این چند وقته در باب حکمت زندگی و فلسفه وجودی انسان اومد سراغم! :|
که چرا باید آدمیزاد به این دنیا بیاد و یهسری رنج رو تحمل کنه و بعدم بره...
اصن واقعا این آمدن و رفتن از بهر چیست؟!
بگذریم...
تو همین حال بودم و مغموم از پیدا نکردن جواب درست درمون واسه این دغدغهها...
پاشدم رفتم تو حیاط خلوت که برم دستشویی که یهو حس کردم یهچیزی مثه بارون میخوره به صورتم لامپ سرویس رو که روشن کردم حس کردم یه چیزی فراتر از بارونه.
لامپ حیاط خلوتو روشن کردم دیدم برفه:)))))))))
ینی به قدری ذوق کردم که الان دو ساعته بیدارم!
اصن خیلی عجیب بود...نه قبلش اونقدر سرد بود که حس کنیم برف میاد نه آسمون قرمز شده بود
نه هیچی اصن:))))
انقدر ذوق زدهام که حد نداره...
میترسم بخوابم و تموم شه...
میترسم سهممون از برف و نعمتهای زمستون همینقدر باشه!
آخه اینجا زمستونا خیلی کم برف میاد یا اصن نمیاد...یه روزه هم تموم میشه میره...
ولی واقعا ذوق و شوقش خیلی خوب بود...اونقدرا که فکر میکنم هم افسرده نشدم
و هنوز با این چیزا خر کیف میشم :))))))
شاید اصن آدمیزاد میاد که همین چیزا رو ببینه بره!
نمیدونم والا!
راسی پویان باز بیدار شد و حتی مامانشم بیدار کرد:/
ولی جدی اونقدری خوشحال شدم که برگشتم به خدا گفتم هنوزم نمیدونم چرا ماها رو آفریدی
و قضیه چیه ولی این لحظه خیلی چسبید و به قول شما جوونا حال داد امیدوارم منم بتونم
یه روز یهکاری کنم انقد بت بچسبه و حال بده:))) خلاصه که جبران کنم واستون!
پ.ن: با اینکه دوس ندارم تو وبم عکس بذارم ولی یکیدوتا از ثبتشدههای امشبو ادامه مطلب میذارم
برای چندین سال بعد برای یه شبی که حالم خوب نبود
و اومدم تو وب چرخیدم! اگه زنده بودم البته:)
روز مهندس به طور ویژه
به
"مهندسای همچنان از مهندسی پول درنیورده"
مبارک. :)
پ.ن: هنوز یکم گارد دارم برای تبریک گفتن و تبریک شنفتن واسه اینجور مناسباتا و نمیدونم این خوبه یا نه. ولی بهرحال روز مهندسا مبارک. :)
حس عجیبیه که داداش دوقلوت بعد ۲۲ سال که همش ور دلت بوده،
و هم تو مخ هم،
و هم یار و یاور هم بودین،
یهو سر ظهر موهاشو بزنه و ساعت ۲:۳۰ شب با اتوبوس بره تهران واسه آموزشی سربازی...
البته که انقد یهو هم نبود ولی باور کردنش خیلی یهویی بود.
حس عجیبیه واقعا..
هم ذوقشو دارم
هم نگرانشم
و هم هنوز نرفته دلتنگش...
بریم ببینیم که این یه ماه بدون حضور فیزیکی محمد چطوری میگذره!
زندگی این روزا عجیب شده و روز به روز عجیب تر هم میشه...
بالاخره دیگه میتونم از این تریبون اعلام کنم که پایاننامه گرامی و پسلرزههای گرامیترش
این هفته تموم شد و رفت پی کارش:)))
عجیب خلاص شدما عجیب...
اونقدری که دیگه نمیدونم باید چیکار کنم:/
ولی عمیقا خوشحالم که همهی اون استرسا و نگرانیام تموم شدن و پایاننامم اینور سال ختم بهخیر شد.
و این یعنی اینکه دیگه دانشجوی مملکت به حساب نمیام!
چه عجیب و خوب بودن این 4 سال...
گاهی با خودم فکر میکنم که واسه این رشتهای که خوندم ساخته شدم یا نه؟علاقه بش دارم یا نه؟
شاید هنوزم جواب قاطعی واسه این سوالام نداشته باشم ولی اینو مطمئنم اگه برگردم بازم همین مسیر رو میام.
چون آدمایی اومدن تو زندگیم که معاشرت باهاشون از ته دل کیف میداد.
و این باعث میشه به این فکر کنم که خب شاید درست اومدم و راهم همین بوده..
الانشم که از همینحایی که وایسادم برمیگردم و به عقب نگاه میکنم، فقط روزای خوب و خاطرههای قشنگ این 4 سال یادم میاد و یه لبخند میشینه رو لبم...
و این یعنی از دوران دانشجوییم راضیم:)))
چه غم غریبی این روزا داره...
چرا اخبار بد تموم نمیشه؟!
پس روزای خوب کی میان؟ هرچند دیگه اگه بیان هم چیزایی که خراب شده این مدت رو نمیتونن درست کنن...
ولی چرا یه بار برعکسش اتفاق نمیافته و با خبرای خوب بمباران نمیشیم؟
فک کن هنوز تو شوک یه خبر خوب باشی و که یهو با یه خبر بهتر هیجان زده و غافلگیر شی...
این چند سال اخیر همهچی هی خراب شده و بد و بدتر!
انگار از یه طناب آویزونیم که داره رشته رشته میشه و از دستمون در میره..
و ما برای اینکه نیفتیم یه تیکه نخ نازک از اون طنابو میگیریم و اسمشم گذاشتیم دلخوشیای کوچیک...
یا شبیه اون فیلما یا انیمیشنایی که یکی داره از قله کوه پرت میشه و یه جای مسیر دستشو بند کرده
به تیزی یه سنگ که یکم بیشتر زنده بمونه...
نمیدونم...
پ.ن: فکرشو نمیکردم ولی واقعا رفتن علی انصاریان شوک عجیبی بود و خیلی متاثرم کرد..
این روزا رفتن مدام آدما داره تنهاترم میکنه و زندگی واسم خیلی بی مفهوم و پوچ شده..
این روزا رفتنها خیلی باورنکردنیتر شده...
لعنت به این روزا!
داشتم هاتچاکلت میزدم که خوابم نبره و این پلانا به یه سرانجامی برسه تا صبح،
که یهو آهنگ "مریضحالی" محسن چاوشی پلی شد...
خیلی وقت بود که گوش نداده بودمش..
امشبم یه سری از آهنگایی که تو پوشه همیشگی آهنگام نبودن رو ریختم پیش بقیه
و اینجوری شد که پیدا شد...
هیچی دیگه پرت شدم به دو سه سال پیش!
روزایی که قفلی زده بودم رو این آهنگ..
کلا قبلا بیشتر محسن چاوشی گوش میدادم و واقعا رو یه سری آهنگاش قفلی کامل بودم اصن!
مثلا روزایی بود که من "گلدون" رو هرروز گوش میدادم
و جزئی از زندگیم شده بود
و سیر نمیشدم ازش!
و اتفاقا هی تشنهتر میشدم واسه دوباره شنیدنش...
دلم اون روزای قفلی زدن رو آهنگای محسن چاوشی رو خواست!
پ.ن: از شبهای تحویل پایان نامه
از اون موقعها که دیگه جونی برای کار کردن و بیدار موندن نمونده ولی وقت تنگه و کار باید برسه!
و به راستی که از شر شیطان رجیم که مرا به خوابی خوش فرامیخواند،
پناه میبرم به آهنگهای قدیمی که از هر انرژیزایی مرا خوشتر است!
جا داره همینجا، از همین تریبون، تمام قد تشکر کنم از تمامی همراهان این دوران سخت من،
بانو هایده و خواهرشون بانو مهستی (انقدر تباهم که تازه چند وقتیه فهمیدم خواهرن:)) )،
لیلا جان فروهر، شهره جان،
خانوم نوشآفرین، خانوم هلن،
رامش عزیز، حمیرا خانوم،
هنگامهی عزیز، خانوم گوگوش،
و برادران ارجمند خودم،
آقای اِبی آقای صدا، سیاوش قمیشی عزیز،
آقای معین، استاد افتخاری،
دکتر محمد اصفهانی، امید جان،
فرامرز اصلانی، حسن جون
و کلیه دوستانی که از راههای دور و نزدیک موجب تسلی خاطر بنده و شادی روحم گردیدند.
دوستان اگه اسمی کسی جا افتاد شرمنده به بزرگی خودتون ببخشید!
پ.ن: از شبهای تحویل پایاننامه